309. این روزها
شنبه با یه سری دوستای گلمون رفتیم پارک بانوان و عجیب چسبیدددد ... خاله هانی و فینگیل ... خاله تهمین ... خاله انوشه و سهراب خوشگله ... خاله نسیما و محیا ی عروسک و در آخر خاله زهرا و ریحانه ی خوشگل که من بیدار شده ش رو ندیدم :)
ساعت حدودای 3 بابا مرتضی اومد دنبالمون و رفتیم انقلاب و سری چاپ شده تا الان ! شاهنامه ی کودکان رو برا دخترک گرفتیم ... مبارکت باشه مامانی :* 200 تومن کتاب ؟ باورم نمیشهههه خخخخ

شب هم دایی افشین اینا و مامانی اینا شام اومدن پیشمون ... یعنی داغون بودماااا
آهان هنوز تو ماشین آهنگهای هنگامه یاشار رو گوش میدی ... از یه آهنگشون میترسی !!! آهنگ قطارشون !!! انقدر بانمک تا به اون میرسه جیغ میزنی و گریه میکنی ! حالا چرا میترسی نمیدونم خخخخ
دیروز رفتیم پیش دکتر پروند ... سرماخوردی :( دیشب انقدرررر جیغ کشیدی گفتم الان همه ی همسایه ها میان دم خونمون :( الهی بمیرم زودی خوب شو :*


309. این روزها
